اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

خوابیدن اهورا

اهورا خیلی بد میخوابه شب تا صبح همش باید بیارمش تو جاش قبلا که کوچیکتر بود بیشتر گریه میکرد حالا که اون مشکلات رو باهاش ندارم باید مرتب صاف و صوفش کنم از بس کج و کوله و عجیب غریب میخوابه چند تا عکس از مدلهای خوابش میذارم   بقیه در ادامه به جای اینکه سرش رو بالش باشه پاش روشه (تازگیها رو تخت خودمون کنار من میخوابه،باباش چون پشتش درد میکنه رو زمین میخوابه،اهورا تو اتاق خودش نخوابید هیچی جای باباشم گرفت ) از مراسم پسر عموم برگشتیم که اهورا تو راه خوابش برد باباش گذاشتش رو تخت خودمون لباساشم در نیاوردم که بیدار نشه بعد کمی رفتم بهش سر بزنم دیدم فقط سرش رو تخته بدنش افتاده پایین تخت ...
29 مهر 1393

یکسالگی وبلاگ اهورا

در تاریخ 23 مهر 1392 این وبلاگ رو برای اهورا جونم درست کردم تا از شیطنتهاش بگم از شیرین زبونیهاش بگم از اتفاقات خوب و بدی که با هم داشتیم و از هر چیزی که مربوط به اهورا میشه،بنویسم تا بعدها خودش بخونه و لذت ببره بخاطر اتفاقی که برای پسرعموم افتاد فراموش کردم به موقع یکسالگی وبلاگ اهورا رو بهش تبریک بگم پسرم ،عزیزم،نفسم یکسالگی وبلاگت مبارک ایشالا همیشه تنت سالم و رو لبت خنده باشه عزیزم بهترینها رو برات آرزو میکنم     ...
26 مهر 1393

از شادی تا غم فاصله ای نیست

روز یکشنبه 20 مهر شبش عروسی دعوت بودیم از فامیلهای مادرشوهرم بودن تو عروسی حسابی بهمون خوش گذشت امـــــــــــــــــــــــــــــــا حتی برای یه لحظه فکرشم نمیکردیم قراره روز بعدش یعنی روز عید غدیر چه اتفاق دردناکی برامون بیافته صبح روز عید غدیر باصدای ویبره گوشی همسرم از خواب بیدار شدم.دیدم کلی تماس ناموفق افتاده رو گوشیش شب قبل گوشی خودمو خواموش کرده بودم که صبح با خیال راحت تا هر موقع شد بخوابیم بابام و داداشم کلی به گوشی حمید زنگ زده بودن،شماره دختر عموم هم بود.شماره اونو که دیدم مطمئن شدم حتما اتفاقی افتاده چون سابقه نداشته بخواد به گوشی حمید زنگ بزنه فورا به بابام زنگ زدم حسم بهم گفت که کسی فوت کرده که اینقدر زنگ ز...
23 مهر 1393

جرقه

الهی قربونت برم که اینقدر عاشق قاصدک شدی و همش بهش میگی جرقه هر وقت بیرون میریم فقط دنبال جرقه میگردی چند تاشون رو تو 1 لیوان گذاشتی و همش کنار خودت میذاریش   اینم جرقه هات     بقیه در ادامه: قربونت برم که اینقدر جرقه هاتو دوست داری عاشق حرف زدنتم 1.مثلاچیزی بهت میدم بخوری میگم نریزی رو فرش،بعد اینکه خوردی میگی اصلا نریزیدم 2.یکی از عروسکات کمی دوختش باز شده همش میگی مامان هاپوم رو دوخیدی؟ (یعنی هاپوم رو دوختی) 3.چیزی هم ببینی میگی دیدیدم مثل همون جرقه دیدیدم     امروز صبح داشتی ورزش میکردی چندتا عکس ازت انداختم ...
12 مهر 1393

اتفاقات این مدت

چند روزی کامپیوترمون سر ناسازگاری داشت هر بار یه جاش قاطی میکرد البته حق داره قاطی کنه با بلاهایی که اهورا سرش میاره به هر حال باباش زحمت کشید و درستش کرد برای جدا خوابیدن اهورا هنوز درگیرم بعضی شبها خودشم میگه تو اتاق خودم نمیخوابم،دیگه منم جاشو پایین تخت خودمون میندازم بعضی شبها هم که تو اتاق خودش میخوابه تا صبح کارم سر زدن بهشه و خواب حروم میشم   بقیه در ادامه:   این روزها بیشتر از هر زمانی به خونه سازیهات علاقه مند شدی طوریکه ساعتها باهاشون بازی میکنی و این برامون خیلی عجیبه آخه سابقه نداشته با یه اسباب بازی بیشتر از چند دقیقه سرگرم بشی گاهی کنارشون از خستگی خوابت میبره ...
6 مهر 1393
1